یافتم

به امید تو

چند روزی است که سفری را آغاز کرده ام. سفری به درون؛ سفری به اعماق ترسناک وجود که بارها از رویارویی با آن فرار میکردم و هنوز هم …!!!!

آغاز این سفر با مطالعه ی مجدد کتاب « برنامه ریزی به روش بولت ژورنال»شروع شد. نقطه ی تمایز در این دوباره کاری در این است که در تلاشم مطالعه و عمل را باهم هماهنگ کنم هر چند به سختی.

توضیح بیشتر اینکه «کتاب بولت ژورنال» کتابی کاملا عملیاتی است؛_کاملا شبیه نسخه ی پزشک_ !!

نسخه را هرچقدر بخوانی و به زبانهای مختلف برای خودت باز پخش کنی و با خط زیبا بنویسی؛ مطمئنا هیچ تاثیری در بهبود بیماری نخواهد داشت؛ و اگر نکات موجود درآن نسخه را مو به مو اجرا کنی اوضاع صد و هشتاد درجه متفاوت خواهد بود.

من در حکم همان بیمار ، احتیاج به کمک داشتم برای «رشد». شاید مفهوم  «توسعه فردی »  رساتر باشد.

احتیاج داشتم خودم، افکارم و ذهنیاتم را جراحی کنم. باید با آن خودی که همیشه از او فرار میکردم رو به رو می شدم.

_مگر من چند بار زندگی خواهم کرد؟

_در سفر زندگی چه از دست می دهم و در مقابل چه به دست می آورم؟

_آیا در قبال خودم، جهان و زندگی، مسئولیتی دارم؟

_آیا من همان خلبان هواپیمای زندگی ام  هستم که مبدأ، مسیر و مقصد برایش مشخص است،و با مهارت هرچه تمام به پیش میرود؛ یا یک مسافرم در هواپیمای زندگی و هدایت آن دست دیگران است یا در گرو « هر چه پیش آید خوش آید»؟!

در این مقطع از زندگی این سوالات رنگ و بوی دیگری دارد.

در این دوره که ما زندگی میکنیم، ذهنیت «در جریان بودن» پدر همه را در آورده است. مشکل من هم همین است.« کلا میخواهم «در جریان »باشم!!

شاید بپرسید: در جریان چی؟

من هم میگویم: در جریان همه چی؟

الان توضیح می دهم و حدس میزنم برای شما آشنا باشد.

صبح از خواب بیدار میشوم، دنبال گمشده ام میگردم.منطورم همین شی چند گرمی است که امان همه را بریده است.بله « گوشی»؛ البته گوشی خالی نه؛ گوشی همراه با اینترنت پرسرعت که با سرعت هرچه تمامتر همه ی اتفاقات دنیا را بر سرم خراب کند و ذهنم مانند یک جسد ریز آوار مانده توان حرکت نداشته باشم.فلج شود و فرصت حضور در لحظه ی جذاب و زیبای زندگی را از دست بدهد!!!

از همان خروس خوان اگر دستم به سمت گوشی نرود اما مانند یک باز شکاری قهار که مترصد فرصت است در کمینم تا گوشی را شکار کنم و سفر بی فایده و پر از خسرانم را از اینستاگرام آغاز کنم و به تلگرام برسم و واتس آپ و ایتا و بله و سروش را هم بی نصیب نگذارم.

بعد از خودم نتیجه را میپرسم و در کمال ناباوری فقط میخواستم «در حریان» باشم!

الان که دارم مینویسم احساس میکنم حد نادانی و بی عقلی را گذرانده ام؛ چون این دور باطل هر روز و هر لحظه تکرار میشود و گوهر کمیاب « تمرکز» را به فنا داده ام.

و این «در جریان بودن» برایم بهایی گزاف داشته است!!

اینجاست که شناخت اولویتهای زندگی و غنیمت شمردن فرصت و راهکاری برای شناخت بهتر مبدأ، مسیر و مقصد زندگی و چیزی به این عالم اضافه کردن برایم اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

در تلاشم «تمرکز» خدشه دار شده ام  را برگردانم. درد اصلی و شروع همه آشفتگی های ذهنی ام « عدم تمرکز» است.

باید این حلقه مفقوده را بیابم.

 

پ.ن: آیا شما هم «در جریان»هستید؟؟!!!!

 

 

 

درباره admin

Avatar

یک نظری بگذارید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

رفتن به بالا